کانون مددکاری گیلان؛ جزیرهای متروک در اقیانوس بیتفاوتی
گاهی سکوت، از هر فریادی بلندتر است. داستان کانون مراکز مددکاری اجتماعی استان گیلان، داستانِ سوالهایی است که پاسخی برایشان وجود ندارد، نه به این دلیل که پاسخ پیچیده است، بلکه چون «پرسیدن» آن، منافع یا آرامشِ کاذبِ برخی ساختارها را بر هم میزند.
در حالی که کانونهای استانی در سراسر ایران به عنوان یک تشکل صنفی ساده، با یک نامهنگاری عادی به فعالیت خود پایان دادند، چرا گیلان باید درگیر سناریویی شود که بیشتر به یک بنبست حقوقی-اقتصادی شباهت دارد تا فعالیت صنفی؟
معمای اساسنامهای: چرا فقط گیلان؟
اولین و بزرگترین علامت سوال، به ماهیت وجودی این کانون بازمیگردد. در کجای ادبیاتِ «مددکاری اجتماعی» و «تشکلهای صنفی»، مدل «سهامداری اعضا» تعریف شده است؟
چرا در تمام ایران، کانونها ماهیت غیرانتفاعی و داوطلبانه داشتند، اما در گیلان، ساختاری بنا شد که اعضا را در زنجیرهای از تعهدات مالی و سهامداری گرفتار کرد؟
این «مهندسیِ معکوسِ» اساسنامه، نه یک اشتباه لپی، بلکه یک انحراف ساختاری بود که کانون را از رسالتِ حمایتی خود دور و به یک «واحد مالیاتی» تبدیل کرد.
فانتوم حقوقی؛ مدیری که هست اما نیست!
طنز تلخ ماجرا آنجاست که سیستمهای دولتی و مالیاتی، هنوز نام فردی را به عنوان مدیرعامل میشناسند که ده سال پیش، تمام تشریفات قانونی خروج و استعفای خود را طی کرده و اکنون فرسنگها دورتر از این مرزها زندگی میکند.
- سوال اینجاست: چگونه است که صورتجلسات مجمع عمومی عادی و فوقالعادهای که تحت نظارت مستقیم سازمان برگزار شده، در راهروهای بروکراسی گم میشوند اما کد ملی همان افراد در سیستم دارایی به عنوان «مسئول پاسخگو» باقی میماند؟ این گسستِ اطلاعاتی میان «سازمان بهزیستی»، «اداره ثبت شرکتها» و «نظام مالیاتی»، قربانیانی جز مددکاران گیلانی نداشته است.
الزایمر مصلحتی؛ “مگر کانون گیلان هم داریم؟“
فراموشی، گاهی یک ابزار دفاعی است. چطور ممکن است سازمانی که خود متولی برگزاری مجامع بوده، خود مجوز فعالیت صادر کرده، خود قراردادهای متعدد بسته و کانون را به عنوان «معتمد» برای باز کردن حسابهای ویژه برگزیده است، ناگهان در یک جلسه رسمی بپرسد: «مگر چنین کانونی هم داریم؟»
این جمله، نه یک پرسش از سر بیاطلاعی، بلکه تیر خلاصی بود بر اعتمادِ یک صنف. بهانه آوردن برای «عدم ارائه آخرین تغییرات»، در حالی که تمام مدارک در بایگانیهای همان سازمان خاک میخورد، فرار رو به جلویی است برای شانه خالی کردن از مسئولیتِ نظارتی که سالها به درستی انجام نشده است.
چرا کسی شخم نمیزند؟
ما میدانیم داستان از چه قرار است. ما میدانیم که کانون گیلان، به جای آنکه چتری برای کلینیکها باشد، به سپری برای آزمون و خطاهای مدیریتی تبدیل شد.
- اگر این موضوع «شخم» زده شود، ردپای نظارتهای فرمالیته، قراردادهای صوری و بیتدبیری در تدوین اساسنامههای غیراستاندارد هویدا میشود.
- اگر سوال شود، باید پاسخ داد که چرا هزینهی «اقتصادی شدنِ» اجباری یک نهاد مدنی را باید مددکارانی بدهند که تنها جرمشان، تلاش برای انسجام صنفی بود.
سخن آخر: ما فراموش نمیکنیم
ابهامات کانون گیلان، صرفاً یک پرونده مالیاتی یا ثبتی نیست؛ این یک زخم عمیق بر پیکرهی اعتماد حرفهای است.
در حالی که سایر استانها با یک برگ کاغذ، پرونده کانون خود را بستند و به مسیر حرفهایشان ادامه دادند، مددکاران گیلان همچنان درگیرِ «بدیهیاتی» هستند که ده سال پیش باید حل میشد.
سکوتِ مسئولان و بیتفاوتیِ ناظران، شاید موضوع را از دستور کار جلسات خارج کند، اما از ذهنِ تاریخِ مددکاری ایران پاک نخواهد کرد. ما میدانیم، میپرسیم و منتظریم تا روزی، کسی شجاعتِ شخم زدن این زمینِ بایر را پیدا کند.